با عرض سلام خدمت اهالی محترم محله جوادیه جنوب تهران

اگر در مورد شهدای جوادیه اطلاعاتی از قبیل عکس ، زندگی نامه ، وصیت نامه ، خاطرات ، دلنوشته و دیگر اطلاعات  را دردست دارید به این وبلاگ کمک کنید و اطلاعات خود را در اختیار وبلاگ ما قرار دهید تا با نام خودتان این اطلاعات ثبت گردد و در  ثواب و  اجر معنوی شریک باشید  و  نگذارید شهدای محله ی ما به دست فراموشی سپرده شوند منتظر حضور گرم و صمیمی شما هستیم .

لطفا اطلاعات خود را در نظرات این پست قرار دهید و شماره تماس خود را بگذارید تا با شما در صورت نیاز تماس بگیریم .

 

 

http://s3.picofile.com/file/7405064943/12.gif


برچسب‌ها: محله جوادیه, شهدای جوادیه, وصیت نامه, زندگی نامه, عکس شهدای جوادیه

نوشته شده در تاريخ شنبه 10 فروردین1392 توسط شرمنده شهدا

 

آی شهــدا با شـُمــایـَم !

نیروهای جامانـده در خاکریز دنیا ، از نـَفـَس افتـاده انـد...



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 18 دی1390 توسط شرمنده شهدا

بسم رب الشهدا والصدیقین

سلام دوست عزیز اگر در مورد زندگی نامه یا وصیت نامه یا عکس شهدا در هر شهر و هر منطقه ای مطلبی دارید خواهش میکنم که برای شناساندن آن شهید و آشنایی با اهداف آن عزیزان و ارج نهادن به مقام مقام شامخ شهدا من را کمک کنید و مطالب خود را در قسمت نظرات بگزارید

اجرتان با شهدا  



نوشته شده در تاريخ جمعه 6 خرداد1390 توسط شرمنده شهدا

 شهید اسلام برادر هاشم خلیلی

امروز روز استقامت است امروز روز پاسداری است

امام خمینی

حیات نیست مگر مبارزه و پیکار در راه خدا اگر مرگ وجود دارد پس چه بهتر که در راه خدا باشد و آن هم مرگی انتخابی مرگی برتر بر زندگی ذلت و خواری و زیر یوغ ابر قدرت ها و ظالمین و آن هم مرگی برای ا حیای اسلام و مرگی برای آزادی و مرگی با شکوه به نام شهادت که انسان را به درجه اعلای ملکوتی می رساند...

و تولدی دیگر است و حیاتی جاوید و چه زیباست شهادت در راه معبود ا...

...تاریخ تکرار می شود و علی اکبر ها و قاسم ها به میدان کار زار می روند وپشت دشمن را با نهیب رعد آسا و خشمگین خود به لرزه در می آورند.

که ای بی دینان با چه می جنگید؟و با که می جنگید؟ مگر می توانید که ایمان را بشکنید؟به خدا قسم که ما هرگز ذره ای از ایمانمان را به شما کافران پلید نخواهیم فروخت وبا همان حربه قلب سیاه شما را خواهیم درید...

برادر شهید هاشم خلیلی جوانی خدای خوی که به ندای امام عزیزش لبیک گفته وجان شیرینش را با تلخی تیر دشمن در هم می آمیزد و گمشده ای را می یابد .وی به سال 1347 پا به عرصه حیات می نهد وهنوز یک ماه از آغاز تولدش نگذشته بود که جسم نحیفش را بیماری در بر می گیرد و از همان ابتدا با درد ورنج آشنا می گردد که دنیای فانی سراسر درد ورنج است...او بیماری اش تا یک ماه ادامه داشت وبهبودی حاصل نشد وبعد از قطع امید از پزشکان او را جهت شفا یافتن به پابوس علی بن موسی الرضا علیه السلام طبیب طبیبان و شفا دهنده دردمندان می برند و پس از چند روز استغاثه ونیاز و طلب حاجت در پنجمین روز اقامت شفایش را از آقا می گیرند وحال او را به بهبودی می رود...

او مراحل رشد سریع اش را در جو اسلامی خانواده می گذراند و در سن هفت سالگی پا به دبستان می گذراد وبا شوق و علاقه ای که به درس خواندن داشت با سرعت سال های تحصیلی را پشت سر گذاشت و در سال های اول تا سوم راهنمایی بارها مورد تشویق معلمان ودبیران قرار گرفت و هدایائی نیز دریافت نمود از جمله چندین کتاب و یک جلد کتاب کلام الله مجید که بسیار از دریافت آن خوشحال شده بود او همه ساله با نمرات بالا و معدل های بسیار خوب قبول می شد و همواره،رضایت اولیاء خانه ومدرسه را فراهم می نمود. در دهمین سال زندگی اش که مصادف با ماه مبارک رمضان بود نماز خواندن را آغاز نمود وحتی المقدور روزه هایش را می گرفت و در جواب سخن دیگران که روزه گرفتن را برایش واجب نمی دانستند و او را منع می کردند می گفت من برای پدر بزرگم روزه می گیرم! واین جسم کوچک که روحی بزرگ را در درونش جای داده بود هیچ چیز را برای خود نمی خواست حتی عبادت را.

با شروع اولین جرقه های انقلاب او نوجوانی یازده ساله بود وبه مقتضای سنش برخوردار از روحی کنجکاو و ماجراجوی از این جهت خود را بی باکان به دریای امواج انقلاب می زد وبا نشاط جوانی در اکثر راهپیمائی ها شرکت و در تظاهرات بر علیه رژیم سفاک پهلوی و خونخوار شاه همراه با پدر حضوری فعال داشت.تا اینکه انقلاب به پیروزی می رسد و او برای حفظ جان ومال و ناموس مردم در بسیج ثبت نام می کند و شب ها را به پاسداری می گذراند وی در این زمان 14 سال بیشتر نداشت ولی افکار بلند و سیمائی نورانی که او داشت او را بیش از این ها می نمایاند وهمیشه سعی می کرد که کارش فقط و فقط برای رضای خدا باشد و در این رابطه درباره ی  او نقل می کنند:روزی که شب قبلش را به پاس دادن گذرانده بود خسته به نظر می رسید به مدرسه می رود و دو ساعت کلاس را در خواب وبیداری می گذراند در این حال  معلم معترضش می شود واولیاء او را به مدرسه می خواهد و او ضمن اطلاع دادن به مادر او را قسم می دهد که مبادا به معلم بگوئی که من در بسیج شب ها پاس می دهم.

وه که  چه روح پاک وبزرگی داشت که نمی خواست خدمتی که در راه خدا می کند آشکار شود و همیشه می گفت کاری که انسان برای خدا انجام می دهد احتیاجی نیست که مردم بدانند.

او شب و روزش را در فکر مستضعفان می گذراند و در این زمینه بسیار محطاط بود و در خوراک و پوشاکش بسیار مراقبت می کرد که نکند دل دردمندی را به درد آورد وآه یتیمی را در آورد یک شب که می خواست به پاس برود در آن شب مادر برایش کباب می آورد تا شامش را بخورد در جواب آوردن شام می گوید نمی خورم چون دهانم بوی کباب می گیرد وبچه ها ممکن است که هوس کنند وبرایشان مقدور نباشد که بخورند اگر زحمتی نیست برایم نون وپنیر وچای بیاورید!آری فرزندان قرآن وشاگردان مکتب حسین علیه السلام چنین بزرگوارند حتی اگر کم ترین سن را دارا باشند که بزرگی به عقل است نه به سال...

یکی از ویژگی های او که با صدای اذان صبح و شام بر خاطرات نقش می بندد وقامت او را به حال قیام ورکوع و سجود بر ذهن می آورد نماز سر وقتش بود که هیچ گاه ترک نمی شد و بعد از آن نماز جمعه اش که به هنگام رفتن کتاب هایش را نیز می برد و تا قبل از شروع خطبه ها به درس خواندن می پرداخت...

دو سال از آغاز جنگ عراق علیه ایران اسلامی که به تحریک شیطان بزرگ انجام شده بود گذشت وکلیه نیروها را برای اعزام به جبهه بسیج می کردند با اعلام پذیرفتن داوطلب در پایگاه های بسیج سپاه هاشم نیز به هر دری میزد تا او را اعزام کنند ابتدا به پایگاه منطقه 6 نازی آباد می رود و خود را معرفی می کند ولی به علت یک سال کسر سن با اعزامش موافت نمی شود.

فردایش به مسجد امیرالمومنین می رود و آنجا هم قبول نکردند وتقریبا به بیشتر پایگاه های سپاه که مملو از داوطلبان جنگ وشهادت بود رفت وهر بار با همین جواب مواجه می گردید وبه دلیل کمی سن مانع از اعزامش می شدند واو را برای رفتن بی تاب تر می کردند.انگار بغض گلویش را فشرده و ضربان قلبش را حس می کرد وبعد با چشمانی اشک آلود به خانه باز می گشت چند روزی نگذشته بود که آنقدر عشق به جبهه وکربلای حسین در وجودش شدت یافت که خودش سال تولدش را از 47 به 46 بازگرداند وبه پایگاهی دیگر مراجعه می کند که این بار نیز برادران مسئول اعزام به علت دستکاری شناسنامه قبول نکردند خلاصه چند ماهی دوباره مشغول فعالیت در بسیج مسجد ابوالفضل پایگاه 11 شد ودر همان حال کلاس سوم راهنمایی را با موفقیت و معدل خوب به پایان می رساند ودر شهریور ماه همان سال مجددا برای اعزام ثبت نام کرد واین دفعه موفق می شود که طی یک دوره آموزش یک ماهه در پادگان امام حسین مستتقیما به جبهه اعزام می گردد وپس از سه ماه خدمت متوالی به خانه بازگشت وفردای همان روز در طرح لبیک یا خمینی نیز ثبت نام می کند وسپس جهت نام نویسی به مدرسه می رود و چون 4 ماه از سال را  در  جبهه به سر برده بود و در درس عقب مانده بود.لذا با کمک یکی از دوستانش شب ها به درس خواندن مشغول شده و در مدت 27 روز به سطح درسی کلاس رسید

 ...در یکی از شب ها که ساعت حدود 12 بود پدر از خواب برخاسته و به هاشم می گوید نه پدر من درسم را می خوانم که یک وقت اطرافیانم نگویند هاشم به خاطر فرار از درس به جبهه می رود... وپس از چند روزی که در مدرسه مشغول درس خواندن بود روزی به مادرش می گوید مادر دیگر میلی ندارم که اینجا باشم می خواهم بروم چون امام فرمودند رفتن به جبهه واجب کفائی است  و در ضمن سپاه هم اعلام نموده است کسانی که در طرح لبیک شرکت کرده اند بیایند و خود را معرفی کنند و الآن که احتیاج به نیرو می باشد من بر خود واجب می دانم که بروم وبرای خداحافظی نزد مادر بزرگ رفته ومادر بزرگش می گوید هاشم جان کجا می روی؟بمان ودرست را بخوان هنوز 40 روز نیست که از جبهه برگشته ای در مسجد هم که خدمت می کنی این هم مثل جبهه می ماند.

ولی هاشم در جواب گفت که ببینم حضرت قاسم چند سال داشت؟

مادر بزرگ گفت 13 سال .هاشم گفت خوب من که 16 سال دارم چرا نروم وباید بروم و به اسلام و قرآن خدمت کنم و در آخرین دقایق خداحافظی که پدر می خواست او را بدرقه کند هاشم که همواره به یاد یتیمان ومحرومان بود رو به پدر می کند واو را قسم می دهد که نه پدر جان آخر بعضی از بچه ها پدر ندارند ممکن است با دیدن شما در حال بدرقه ی من ناراحت شوند وخدای ناخواسته دلشان بشکند.

به راستی و به راستی که بشکند آن دستانی که شما نوگلان وعزیزان را در عنفوان جوانی  نشگفته پرپر کردند وبهار زندگی پر بارتان را به زمستانی سرد مبدل ساختند...

آری او می رود تا که به سر منزل مقصود  در رسد و از چشمه آب حیات شربتی گوارا نوشد... و این آخرین دیدار خدحافظی او بود...

او در طول مدت زمانی که  در جبهه به سر می برد با چنان رشادتی می جنگید که یاران اباعبدالله را در نظر مجسم می ساخت او در روز حمله همراه با تعدادی از برادران عازم خط مقدم می شوند وبا اینکه در حدود 36 ساعت نخوابیده بودند ولی با این حال بعد از اینکه خبر رفتن به خط مقدم را می شنوند مثل اینکه دوباره متولد شده باشند واز خوشحالی در پوست نمی گنجیدند واز هیچ تلاش و کوششی فرو گذار نمی شوند.

... در یکی از روزها که همسنگرش مجروح می شود و دسترسی به امدادگر وجود نداشت،هاشم زیر رگبار گلوله ها  و خمپاره ها ی بعثیون نزدیک به سیصد متر را طی نموده تا به گروه امدادگر رسید وبا چند تن از برادران امدادگر جهت انتقال برادر مجروح به پشت خط به سنگرش بازگشت و چون تنها مانده بود دیگر دوستانش از او خواستند تا به آنها بپیوندد و چه پیوستنی که به خدا ختم شد.او با داشتن آر پی جی اش به آنها ملحق می شود وساعتی نگذشته بود که زوزه خمپاره ای در سنگر آنان به فریاد مبدل گشت و چهار تن از برادران از جمله برادر شهید هاشم خلیلی به درجه رفیع شهادت نائل آمدند. ویک تن مجروح شد...

به هنگام انتقال شهداء و مجروحین برادر مجروح از امدادگر می خواهد که به برادران دیگر که در سنگر هستند کمک نمایند اما او در جواب می گوید وبشارت شهادت آنان را می دهد...آری آنان همه مانند اصحاب امام حسین علیه السلام در جنگ وارد شدند و چون آنان تشنه لب به شهادت رسیدند و ناگفته نماند که پیکر غرق به خون و مطهرشان بر خاکهای گرم جزیره مجنون در زیر آتش سنگین وبی امان دشمن دور از نوازش دست های گرم و پر مهرمادر و خواهر باقی مانده است با امید اینکه خداوند شهدای ما را با شهدای کربلای حسین محشور فرمایند....انشا ءالله

روحشان شاد یادشان باقی وشهادتشان مبارک باد.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 آذر1393 توسط شرمنده شهدا

سلام بر عشق ، سلام بر همدم و همراز عشق یعنی شهید و شهادت

قصه عشق را باید با غروب بود تا دانست و با هوای ابری پاییزان و با مرغی که به  ناچار پشت میله های بی احساس قفس نغمه سرایی می کند. ماجرای غم انگیز ما را در محفل  شمع و پروانه بایستی شنید و با لبخندهایی پیوند خورده با اشک و در آه سوزان شنهای  داغ دیده ... باز دلم هوای شلمچه کرده است .

باز از فرسنگها راه بوی عطر خاکریزهایش  مستم می کند . باور کنید خودم هم دیگر خسته شده ام . همین که می آیم نفسی بگیرم و  با شهر بسازم ، همین که می آیم آرام آرام با زندگی روزمره دست اخوت دهم ، نمی دانم  چه می شود که درست هنگام هنگامه ، آنجا که می روم تا فتحی دیگر در بودنم را رقم  بزنم ، به سراغم می آیند .

خدایا چاره ای ... درمانی ... راهی ... خودم هم خوب می  دانم که یک بیابان و چند خاکریز و یک غروب نمی تواند اینچنین هستی ام را به بازی  بگیرد . که بیابان بسیار است و خاکریز مشتی خاک و غروب کالایی که همه جا یافت می  شود ... آری !

آری ! آنچه عنان وجودم را در کف دارد ، ارواح بلندی است که از مشتی خاک ، شلمچه ساخته اند . قربان آن ستونی که نیمه های شب پیچ و خم خاکریزها را به آرامش حرکت ابرها طی می کرد . قربان آن اشکی که در پرتو منورهای عشق با لبخند ، عقد اخوت می خواند .

قربان آن انگشتی که وقتی برماشه بوسه می زد ، تمام کائنات بر آن بوسه می زدند . قربان آن نمازی که در سنگر شروع می شد و در بهشت به اتمام می رسید . ای مردم ! به حرم پاک امام قسم ، وقتی « بخشی » در کنج خاکریزی آرام گرفته بود ، تا ساعتها نمی دانستم که خواب است یا شهید گشته ، وقتی می گویم بخشی ، شما قلم بردارید و هر آنچه از خوبی می دانید بنویسید ، آنگاه چهره معصومش بر صفحه ظاهر می شود .

ای شهیدان ! گمان می کردیم گذشت زمان ، هوای سرزمین پاکتان را از ذهنمان خواهد زدود . اما داغ فراق شما روز به روز بیشتر آبمان می کند . ای مردم ! وقتی « برقه ای » تیر خورد ، تا لحظه آخر می خندید .. به خدا قسم می خندید . . من با همین چشمانم دیدم .

وقتی می گویم « برقه ای » ، شما پاکی را یک روح فرض کنید و کالبدی به نام سید رضی الدین برقه ای را برایش بپوشانید . ای مسلمانان ! به خداوندی خدا قسم « لطیفیان » در آخرین کلماتش با بچه ها شوخی می کرد . بروید از شلمچه بپرسید و وقتی می گویم لطیفیان ، شما جدیت و مردانگی را بگیرید و برایش اندام بسازید .

ای شهیدان! هنوز هم که هنوز است ، هر آب خنکی که می نوشیم ، به یاد لبهای خشکیده تان در شلمچه ، اشک می ریزیم. هنوز هم که هنوز است ، هر وقت غذا می خوریم پیش از آن با خاطره های شیرین شما دعای سفره می خوانیم .

هنوز هم که هنوز است تنها افتخارمان این است که روزی با شما بودیم . خوشحالم که هنوز با کسانی رفت و آمد دارم که چون خودم داغ دیده و تنهایند . خوشحالم که هنوز وقتی غروب می شود ، هر جا که باشم مرغ خیالم پر می گیرد و بر بام احساس می نشیند و به یاد سنگرهای خون آلود برای دلم نغمه سرایی می کند .

 

ای مردم ! ما همه خواهیم رفت . شما می مانید و راه ...

تو را به جان امام نگذارید یاد امام و جبهه ها از دلها زدوده شود ...



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 27 آذر1393 توسط شرمنده شهدا
محمدابراهیم همت روز 12 فروردین سال 1334 ه.ش در شهرضا از شهرستان‌های استان اصفهان چشم به جهان گشود.

اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث می‌شد كه از مادرش با اصرار بخواهد به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره‌ها كمك كند. این علاقه تا حدی بود كه از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت كتاب آسمانی قرآن را كاملاً فرا گیرد.

وی در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرك تحصیلی به سربازی رفت و به گفته خودش تلخ‌ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی برای رژیم طاغوت بود.

پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی را برگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم همت گماشت.

ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیون متعهد و انقلابی ارتباط پیدا كرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیت حضرت امام(ره) بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعی می‍كرد تا در محیط مدرسه و كلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامی و اندیشه‌های انقلابی حضرت امام(ره) و یارانش آشنا كند.

سخنرانی‌های پرشور و آتشین او علیه رژیم كه بدون مصلحت اندیشی انجام می‌شد تا جایی که مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، به گونه‌ای كه او شهربه شهر می‍گشت تا از دستگیری درامان باشد.

وی بعد از پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم و دفاع از شهر و راه‌اندازی كمیته انقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله كسانی بود كه سپاه شهرضا را با كمك دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانش تشكیل داد.

به همت این شهید بزرگوار و فعالیت‌های شبانه‌روزی برادران پاسدار در سال 58، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا كه به آزار واذیت مردم می‌پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویل داده شدند و شهر از لوث وجود افراد شرور و قاچاقچی پاكسازی گردید.

پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت به صحنه كارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه‌های نبرد، خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید.



او و سردار رشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم كل سپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسول الله(ص) را تشكیل دهند.

در عملیات سراسری فتح المبین، مسؤولیت قسمتی از كل عملیات به عهده این سردار دلاور بود. موفقیت عملیات درمنطقه كوهستانی «شاوریه» مرهون ایثار و تلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.

در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان كه مورد هجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحور جنگ وجهاد قرارگرفت.

ویژگی‌های برجسته شهید:
او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه‌ای برای دیگران بود كه جز خدا به چیز دیگری نمی‌اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و كسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش می‍كرد و سخت‌ترین و مشكل‌ترین مسؤولیت‌های نظامی را با كمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش خاطر می‍پذیرفت.

او بسان شمع می‍سوخت و چونان چشمه‌ساران درحال جوشش بود و یك آن از تحرك باز نمی‌ایستاد. روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباس خود را به دیگران می‌بخشید و با همان كم، قانع بود.

از دیگر ویژگی‌‍‌های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او با بسیحیان جان بركف بود. به بسیجیان عشق می‌ورزید و همواره در سخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی می‍كرد. « من خاك پای بسیجی‍ها هم نمی‍شوم. ای كاش من یك بسیجی بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمی‍شدم.» .

شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امر تأكید و توصیه داشت. او كه از روحیه ایثار واستقامت كم نظیری برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقی‍اش در واقع معلمی نمونه و سرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه می‍گفت، عمل می‍كرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه می‍گرفت. برای شهید همت مطرح نبود كه چكاره است، فرمانده است یا نه. همت یك رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمی وارسته.

نحوه شهادت حاج همت از زبان یکی از همرزمانش

سردار جعفر جهروتی‌زاده یکی از فرماندهان هشت سال دفاع مقدس است که در کتاب خاطرات خود با عنوان"نبرد درالوک" چگونگی شهادت حاج ابراهیم همت را در 17 اسفند 62 در عملیات خیبر به زیبایی توصیف می‌کند:

"... قبل از عملیات خیبر به اتفاق حاج همت و چند نفر دیگر از بچه‌ها وارد منطقه عملیاتی شدیم. نیروهای اطلاعات عملیات مشغول شناسایی بودند و کار برایشان به سبب هور و نیزاری بودن منطقه دشوار بود. از طرف دیگر، افراد بومی نیز در منطقه، وسط هور ساکن بودند و به ماهی گیری و کارهای دیگری می پرداختند. همین موضوع باعث می‌شد که نیروهای شناسایی تهدید شوند به ویژه از سوی بومیان که قطعا عراقیها کسانی را در میان آنها داشتند که هرگونه تحرکی را گزارش کنند. در این زمان لشکر 27 در چند جا عقبه داشت. پادگان دوکوهه به عنوان عقبه اصلی و پادگان ابوذر که بعد از والفجر 4 نیروهای لشکر در آنجا باقیمانده بودند...

شناسایی‌های عملیات خیبر ادامه پیدا کرد و دست آخر قرار شد که تعداد محدودی از نیروهای بعضی از یگان‌ها برای راه‌اندازی مقرها و بنه‌های تدارکاتی وارد منطقه شوند.

شکستن خط طلائیه با عبور از معبر 20 سانتی

بالاخره شب عملیات فرا رسید. محور لشکر 27 منطقه طلائیه بود. البته بعضی از یگان‌های لشکر هم قرار بود در داخل جزیره مجنون عمل کنند. لشک عاشورا و لشکر کربلا نیز محل مأموریت‌شان داخل جزیره بود. باید در طلائیه خط را می‌شکستیم و جلو می‌رفتیم و می‌رسیدیم به جاده‌ای که می‌خورد به شهر" نشوه" عراق و منطقه بصره. مأموریت لشکر 27 در حقیقت این بود که از این قسمت راه را باز کند.

شب اول عملیات باید از روی دژی می‌رفتیم که تا یک نقطه‌ای ادامه داشت و پس از آن نقطه کاملا بسته می‌شد و پشتش میدان مین بود و بعد سنگرهای کمین و سنگرهای نیروهای عراقی. تا این نقطه که دژ ادامه داشت در دید عراقی‌ها نبودیم. راهی هم که کنار دژ برای عبور نیروها وجود داشت 20 سانتیمتر بیشتر عرض نداشت. یک طرف این راه دیواره دژ بود- در سمت چپ- و طرف دیگرش هم آب. نیروها باید از این راه 20 سانتیمتری عبور می‌کردند تا به میدان مین می‌رسیدند و پس از خنثی کردن مین‌ها و باز شدن معبر به خط دشمن می‌زدند.

دشمن تمام امکانات و تسلیحاتش را بسیج کرده بود روی این معبر 20 سانتی متری تا از عبور نیروها جلوگیری کند. دو تا دوشیکا کار گذاشته بودند و چهار تا کاتیوشای چهل تایی. فکرش را بکنید در چند لحظه 120 گلوله کاتیوشا رو این معبری که 20 سانتیمتر عرض داشت و 700 یا 800 متر طول، می‌ریخت.

با تعدادی از بچه‌های تخریب خودمان را رساندیم به میدان مین و معبر باز کردیم. چند نفری از بچه‌های تخریب به شهادت رسیدند ولی نیروها از معبر کنار دژ نتوانستند عبور کنند. آتش عراقی‌ها چنان سنگین بود که بیشتر بچه‌ها به شهادت رسیدند و راه بسته شد.

فقط ما سه نفر مانده ایم، اگر می گویید سه نفری حمله کنیم!

آن شب عملیات متوقف ماند و همه چیز کشید به روز دیگر. شب بعد یک گردان عملیات را آغاز کرد و رفت جلو و تعداد زیادی شهید و مجروح داد. آن شب هم عملیات موفق نبود و نتوانستیم خط دشمن را بشکنیم. عراق چنان این دژ را زیر آتش می‌گرفت که پرنده نمی‌توانست پر بزند. از قرارگاه تأکید داشتند که هر طور شده خط شکسته شود. بیشتر نیروها به شهادت رسیده بودند و دیگر امیدی نبود که آن شب کاری انجام شود.

من و حاج عباس کریمی و رضا دستواره رفتیم جلو. از روی شهدا رد شدیم و رفتیم دیدیم که به غیر از تعدادی نیرو بیشتر بچه‌هایی که جلو رفته‌اند همه به شهادت رسیده‌اند. تأکید برای شکستن خط به خاطر این بود که با متوقف شدن عملیات در این قسمت عملیات در جزیره هم به مشکل برخورده بود.

آن شب حاج همت پشت بیسیم دائم می‌گفت:" آقا از قرارگاه می‌گویند باید امشب خط شکسته شود"... نیمه‌های شب پس از دیدن شرایط و اوضاع به این نتیجه رسیدیم که واقعا هیچ راهی وجود ندارد. رحیم صفوی آمده بود روی خط بیسیم و ما مستقیم صدای او را می‌شنیدیم که می‌گفت: هرطور هست باید خط شکسته شود. من پشت بیسیم یک طوری مطلب را رساندم که: آقاجان فقط ما سه نفر مانده‌ایم اگر می‌گویید سه نفری حمله کنیم! وقتی فهمیدند که وضعیت مناسب نیست گفتند؛ برگردید عقب.

شب‌های بعد حمله از کنار دژ منتفی شد و بنا شد برای عبور از کانال محورهای دیگر را انتخاب کنیم. برای عبور از کانال هر شب یکی از گردان‌ها مأمور انداختن پل روی کانال و عبور از آن می‌شد. دست آخر قرار شد چند نفری از بچه‌های تخریب شناکنان از کانال عبور کنند و آن سو سنگرهای دشمن را خفه کنند و پس از باز کردن معبر در میدان مین، نیروهای دیگر، این سوی کانال پل بزنند و رد بشوند. بچه‌های تخریب پریدند تو آب که بروند آن طرف اما زیر آتش سنگین دشمن موفق به این کار نشدند.

آخرین شب عبور از کانال را به عهده من گذاشتند. یک مقدار محور را تغییر دادم و رفتم سمت دیگر. دوباره از بچه‌های تخریب تعدادی شناگر انتخاب کردیم و رفتیم پشت خط. شب خیلی عجیبی بود. بین رضا دستواره و حاج عباس کریمی از یک طرف و حاج همت هم از طرف دیگر درگیری لفظی پیش آمد. آن دو می‌گفتند: امشب نباید این کار انجام شود و حاج همت هم می‌گفت: دستور از بالاست و امشب باید از کانال رد بشویم. بعد از درگیری لفظی شدیدی که پیش آمد بنابر این شد که کار انجام شود. حاج همت هم به من گفت: برو جلو و این کار را انجام بده.

آتش عراقی‌ها امان از همه بریده بود. بعد از اینکه از آن محور ناامید شدیم قرار شد لشکر داخل جزیره برود. با حاج همت و چند نفر دیگر از بچه‌ها رفتیم داخل جزیره برای شناسایی تا پشت سرمان هم نیروها بیایند. در جزیره نیروها برای تردد باید از پل‌هایی که به پل خیبری معروف شدند استفاده می‌کردند یا از هاورکرافت.

جزیره تقسیم شده بود به دو محور: محور شمالی و محور جنوبی. هواپیماهای دشمن به شدت جزیره را بمباران می‌کردند. شاید در یکروز نود هواپیما هم زمان جزیره را بمباران می‌کردند. در جزیره نیروها فقط رو دژها جا گرفته بودند و بقیه منطقه آب و نیزار بود. یکهو می‌دیدی ده فروند هواپیما به ستون یک دژ را بمباران میکنند و می‌روند. حاج همت می‌گفت: بی پدر و مادرها انگار برای مرغ و خروس دانه می‌پاشند.

شهید همت: "مثل اینکه خدا ما را طلبیده"

در آن چند ساعتی که ارتباط با خط مقدم قطع شده بود حاج همت به من گفت: حالا هی نیرو از این طرف می‌فرستیم که برود و خبر بیاورد ولی هرکس رفته برنگشته. یک سه راهی به نام سه راهی مرگ بود که هرکس می‌رفت محال بود بتواند از آن عبور کند. حاج همت به مرتضی قربانی- فرمانده لشکر25 کربلا- گفت: یکی دو نفر را بفرستند خبر بیاورند تا ببینم اوضاع چه شکلی است. قربانی گفت: من هیچکس را ندارم، هرکس را فرستادم رفت و برنگشت. حاجی سری تکان داد و راه افتاد سمت جزیره. قبل از راه افتادن جمله‌ای گفت که هیچوقت یادم نمی رود: "مثل اینکه خدا ما را طلبیده".

بعد از رفتن حاجی من با یکنفر دیگر راه افتادم سمت جزیره و آمدیم داخل خط. عراقی‌ها هنوز به شدت بمباران می‌کردند. رفتیم جایی که نیروها پدافند کرده بودند. وضعیت خیلی ناجور بود. مجروحان زیادی روی زمین افتاده بودند و یا زهرا می‌گفتند و صدای ناله شان بلند بود. سعی کردیم تعدادی از مجروحان را به هر شکلی که بود بفرستیم عقب.

جنازه عراقی‌ها و شهدای ما افتاده بودند داخل آب و خمپاره و توپ هم آنقدر خورده بود که آب گل آلود شده بود. بچه‌ها از شدت تشنگی و فقر امکانات، قمقمه‌ها را از همین آب گل آولد پی می‌کردند و می‌خوردند. حاج همت با دیدن این صحنه حیلی ناراحت شد. قمقمه بچه‌ها را جمع کرد و با پل شناور کمی رفت جلو و در جایی که آب زلال و شفاف بود آنها را پر کرد و آمد. تو خط درگیری به شدت ادامه داشت. عراق دائم بمباران می کرد. ما نمی توانستیم از این خط جلوتر برویم. حاج همت به من گفت: شما بمان و از وضع خط مطلع باش. بیسیم هم به من داد تا با عقبه در ارتباط باشم و خودش برگشت عقب.

دیدار محبوب در جزیره مجنون؛ سه راهی شهادت

وقتی حاجی در حال بازگشت به طرف قرارگاه بوده تا در آن جا فکری به حال خط مقدم بکند در همان سه راهی مرگ به شهادت می‌رسد. پس از رفتن حاج همت به سمت عقب یکی دو ساعتی طول نکشید که خط ساکت شد. همان خطی که حدود یک ماه لحظه‌ای درگیری در آن قطع نشده بود و این سبب تعجب همه شد. ما منتظر ماندیم. گفتیم شاید باز هم درگیری آغاز شود.

صبح فردا هوا روشن شد اما باز هم از حمله دشمن خبری نشد. اطلاع نداشتیم که چه اتفاقی افتاده است. بی خبر از آن بودیم که در جزیره سری از بدن جدا شده و حاج همت بی سر به دیدار محبوب رفته و دستی قطع شده همان دستی که برای بسیجیان در خط آب آورد. جزیره با شهادت حاجی از تب و تاب افتاد. بالاخره زمانی که اطمینان حاصل شد از حمله عراقی‌ها خبری نیست، تصمیم گرفتم به عقب برگردم.

در حالی که به عقب برمی‌گشتم در سه راهی چشمم به پیکر شهیدی افتاد که سر در بدن نداشت و یک دست او نیز از بدن قطع شده بود. از روی لباس‌های او متوجه شدم که پیکر مطهر حاج همت است اما از آنجا که شهادت ایشان برایم خیلی دردناک بود همان طور که به عقب می‌آمدم خود را دلداری می‌دادم که نه این جنازه حاج همت نبود. وقتی به قرارگاه رسیدم و متوجه شدم که همه دنبال حاجی می‌گردند به ناچار و اگر چه خیلی سخت بود اما پذیرفتم که او شهید شده است.



شب همان روز بدن پاک حاجی به عقب برگشت و من به قرارگاه فرماندهی که در کنار جاده فتح بود رفتم. گمان می‌کردم همه مطلع هستند اما وقتی به داخل قرارگاه رسیدم متوجه شدم که هنوز خبر شهادت حاجی پخش نشده است. روز بعد متوجه شدم که جنازه حاجی در اهواز به علت نداشتن هیچ نشانه‌ای مفقود شده است. من به همراه شهید حاج عبادیان و حاج آقا شیبانی به اهواز رفتیم. علت مفقود شدن جنازه حاج همت نداشتن سر در بدن او بود.»

این شهید والامقام در قسمتی از وصیت‌نامه خود آورده است که «می‌خواهم مثل مولایم بی‌سر وارد بهشت شوم» و اینگونه بود که حاج همت بی‌سر و بی‌دست به دیدار معشوق خود شتافت.



نوشته شده در تاريخ شنبه 17 اسفند1392 توسط شرمنده شهدا

سر بریده و صدای یا حسین :


شهید علی اکبر دهقان که وقتی ما می خواستیم جنازه ی او را در جاده بصره – خرمشهر جمع کنیم، دیدیم سر بریده اش در محوطه دارد می رود، سری که از پشت قطع شده بود و روی زمین داشت می غلتید و تنش هم داشت می دوید. سر این شهید حدود ۵ دقیقه فریاد یاحسین، یا حسین سرمی داد.
این فریاد را همه ی ما که حدود ۱۰-۱۵ نفر بودیم، ( از جمله برادران حدادی، آذربیک، مصطفی خراسانی، طوسی و…) می شنیدیم و همه ی به جای اینکه جنازه را جمع کنند، داشتند گریه می کردند. یا در کتاب «پیشانی سوخته ها» آورده ام که طلبه ای به نام آقاخانی در کربلای ۵ شهید شده بود که پس از شهادت از حنجره بریده اش چند بار صدای «السلام علیک یا اباعبدالله» می آمد. این نمونه ها در صحنه های جنگ بسیار بوده است. البته این شهید یک وصیتی هم داشت که ما از توی کوله پشتی اش پیدا کردیم.
یک تکه کاغذ بود که نمی دانم شب نوشته بود یا همان روز: « خدایا من شنیدم که امام حسین با لب تشنه شهید شده، من هم دوست دارم این گونه شهید شوم.» نمی دانم لابد لب تشنه هم بوده چون مسائل مشابه دیگری که ما دیدیم اتفاق افتاده بود.
نوشته بود « خدایا من شنیدم که امام حسین ع سرش را از قفا بریدند، من هم دوست دارم سرم از قفا بریده شود.
بعد دیدیم که یک ترکش از پشت سر، سرش را قطع کرد یا نوشته بود: خدایا من شنیدم که سر امام حسین بالای نی قرآن خوانده. من که مثل امام حسین اسرار قرآنی نمی دانستم که بتوانم با آن انس بگیرم که حالا بعد از مرگم قرآن بخوانم ولی به امام حسین (ع) خیلی علاقه و عشق دارم، دوست دارم وقتی شهید می شوم سر بریده ام به ذکر یا حسین یا حسین باشد و ما آن صحنه را دیدیم :
«حجة الاسلام صادقی سرایانی»



برگرفته شده از www.mahdiabad.blog.ir

نوشته شده در تاريخ جمعه 16 اسفند1392 توسط شرمنده شهدا

سال ها پیش که جنگ شروع شد، پدر بزرگ (امام خمینی (ره)) فرمان جهاد را صادر کرد. محمد ابراهیم (همت) و حمید (باکری) جان خود را بر کف دست گرفتند و برای مقابله با دشمن به جبهه ها رفتند.

آن موقع انگلیس و آمریکا خشاب های دشمنان ما را پرمی کردند تا گلوله هایشان را به سینه های سپر کرده محمد ابراهیم و حمید بزنند. در همان زمان بود که فرزند ناخلف ملت میر حسین (موسوی) از ترس جانش از سمت خود استعفا داد. پدر بزرگ به او گفت: در زمانی که مردم حزب‌الله برای یاری اسلام، فرزندان خود را به قربانگاه می‌برند چه وقت گله و استعفا است؟

سال ها گذشت و سید علی (خامنه ای) که روزی پا به پای همت ها و باکری ها در جبهه ها به دفاع می پرداخت جای پدر بزرگ را گرفت. همان پدربزرگی که تا وقتی سید علی نمی آمد به احترام او نمی نشست (فیلم نماز ماه رمضان امام خمینی (ره)).

حالا اوضاع فرق می کرد. میرحسین که روزی از ترس جانش و در زمانی که باران گلوله بر سر ملت می بارید از سمت خود استعفا داده بود حالا می گفت: من برای کشور نگرانم!!!

آنقدر به خود مطمئن بود که چند روز قبل حتی چندساعت قبل از باز شدن صندوق ها خودش را رئیس جمهور می دانست. اما وقتی دید ملت یک منفعت طلب و ترسو را نمی خواهند، دست به آشوب زد.

ردای سرخ شهید همت و باکری را نمی توان با مچ بند سبز تعویض کرد

طرفدارانش زدند و کشتند و آتش زدند و غارت کردند و .... در کشور اسلامی که همت و باکری خون سرخشان را بپایش ریخته بودند روز قدس در ماه رمضان بطری های آب در دست گرفتند، روز عاشورایی که همت و باکری از آن درس گرفته بودند حرمت امام حسین (ع) را شکستند و مانند سپاه یزید به کف و هلهله پرداختند و فرزند ناخلف بی خیال از تمام این بی حرمتی ها فقط بیانیه صادر می کرد.

حالا این میر حسین بود که خشاب اسلحه انگلیس و آمریکا را برای هدف گرفتن به آنچیزی که همت و باکری برایش سینه سپر کره بودند پر می کرد.

میر حسین برای اینکه بگوید حق است از خون سرخ محمد ابراهیم (همت) و حمید (باکری) سؤاستفاده کرد. اما نمیدانست محمد ابراهیم گفته بود : پیام من به شما در عصر غیبت این است که مطیع محض ولایت فقیه باشید و حمید هم گفته بود : در هر زمان و هر موقعیت از رهبری انقلاب تبعیت کنید.

محمد ابراهیم و حمید برای مال دنیا و پست مقام به جبهه ها نرفته بودند که امروز بعضی ها طلبکار آن هستند. محمد ابراهیم و حمید اگر گله ای از یک یا چند نفر داشتند آنرا به پای کل جبهه و انقلاب نمی گذاشتند که امروز بعضی ها این کار را می کنند.

حالا ملت بیدار شده بودند و دوباره برای آنچیزی که محمد ابراهیم و حمید خون خود را ریخته بودند انقلاب کردند. حالا فرزند ناخلف هاج و واج مانده بود که خون شهید همت و باکری چه جاذبه ای دارد...

منبع :http://sayberi174.persianblog.ir/



نوشته شده در تاريخ شنبه 10 اسفند1392 توسط شرمنده شهدا

 


سرداربی سر شهیدذبیح الله عالی سمت راست



آنچه می خوانید روایتی است از سلوک عاشقانه سردار بی سر،فرمانده گردان مسلم بن عقیل لشکرخط شکن وخط نگهدار 25 کربلا شهید ذبیح الله عالی کردکلائی.


درتابستان گرم سال 1332 ،درروستای کردکلا بخش جویبار در خانواده ای کشاورز متولد شد.چون پدرش قبل از تولد او فوت کرده بود،مادر نام پدرش ذبیح الله را براونهاد.مادرش زنی مومنه بود وبا کشاورزی مخارج زندگی را تأمین می کرد.

او تحصیلات ابتدائی را در روستای محل تولد خودگذراندوپس از آن برای تحصیلات به قائم شهر مهاجرت کرد.

در کنار تحصیل به ورزش کشتی محلی علاقه بسیار داشت. دارای روحیة پهلوانی و منش مردانگی بود. مدتی بعد از اخذ دیپلم با "سمیه واگذاری” که برادرانش از پهلوانان کشتی بودند و با ذبیح اللّه دوستی و رفت و آمد خانوادگی داشتند در سال 1355 ازدواج کرد. اولین فرزند آنها "زینب” در سال 1356 متولد شد و او از داشتن فرزند دختر بسیار خوشحال بود.

از همان دوران جوانی، فردی پر شور و طرفدار محرومان بود و با همه با تواضع و احترام رفتار می کرد. از آزار مردم پرهیز داشت و از افراد بی قید و بند و لاابالی متنفر بود. سعی می کرد سختیها و مشکلات را متحمل شود و مشکلات دیگران را حل کند. به خاطر همین روحیه بود که با آغاز مبارزات مردم ایرن علیه رژیم طاغوت فعالانه در مبارزات، راهپیماییها و پخش اعلامیه های حضرت امام (ره) شرکت کرد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در کنار شرکت در مجالس مذهبی در انجمن اسلامی محل فعالیت داشت و با هزینة خود برای محل مسجدی بنا نهاد. دومین دختر او صفیه در سال 1358 و اولین فرزند پسر او علیرضا در سال 1359 متولد شد.

از آغاز تجاوز عراق به ایران در آخرین روز شهریور 1359 هنوز یک ماه نگذشته بود که عالی با عضویت در بسیج نیروهای مردمی برای آموزش نظامی به پادگان امام حسین (ع) تهران رفت و پس از پانزده روز آموزش به جبهه های سرپل ذهاب و غرب کشور اعزام شد.

او برای دومین بار در 5 فروردین 1360 از طرف بسیج قائمشهر به جبهه اعزام و در پاوه مشغول فعالیت شد. در تاریخ ششم مرداد ماه بر اثر اصبت ترکش خمپاره از ناحیه شکم به شدت مجروح شد و روده های وی بر اثر عمل جراحی کوتاه گردید.11 پس از بهبود نسبی از این جراحت در تاریخ 26 مهر 1360 به عضویت رسمی سپاه پاسداران ساری با تشکیل یک گروه ضربت در عملیاتهای مختلف درون شهری علیه منافقین فعالیت داشت.

برای بار سوم در 10 اسفند 1360 به جبهه جنگ تحمیلی عازم شد و به عنوان جانشین گردان در منطقه عملیاتی مریوان تا 15 اردیبهشت 1361 انجام وظیفه می کرد. در جبهه به انجام مراسم مذهبی بیشترین توجه را داشت و به همین خاطر اولین اقدامش در منطقه در بنا کردن مکانی برای نماز خانه بود. همواره در بر پا کردن نماز جماعت، دعای توسل و کمیل پیش قدم می شد.

در جبهه هیچ ترسی به خود راه نمی داد و شجاعانه در خطوط مقدم جبهه فعالیت می کرد. دیگران را به صبر و استقامت و رعایت اصول نظامی در میدان نبرد سفارش می کرد و رعایت نکردن اصول نظامی را به هیچ وجه برنمی تافت. سعی وافر داشت که رفتار حضرت علی (ع) را بر خورد با زیردستان و رزمندگان الگو خود قرار دهد. به همین علت زمانی که سر یک بسیجی به خاطر عدم رعایت اصول نظامی داد کشید بعد از چند لحظه به شدت گریه کرد و هنگامی که علت گریه سوال شد، گفت: «من با این عمل دستور حضرت علی (ع) را اجرا نکردم»


سرداربی سرشهیدعالی نفردوم ایستاده از چپ


پس از اتمام دوره آموزش به ساری بازگشت و در 15 آبان 1361 به عنوان مسئول دسته گروهان جنگلی سپاه پاسداران منطقه 3 ساری منصوب و شروع به کار کرد. اما اشتیاق حضور در جبهه های جنگ سبب شد که کار در پشت جبهه را رها کند و برای چهارمین بار در تاریخ 16 آبان 1361 عازم جبهه شود. این بار به عنوان فرمانده گردان مسلم عقیل (ع) لشکر 25 کربلا منصوب شد.

او نسبت به جا ماندن پیکرهای شهدا در منطقه عملیاتی حساسیت زیادی داشت و چنانچه جنازه ای در خط مقدم می ماند از هیچ تلاشی برای باز گرداندن آن دریغ نمی کرد. در عملیات محرم پیکر مطهر چند تن از شهدا در خطوط عملیاتی باقی ماند. او هر شب برای تخلیه آن ها به خط مقدم می رفت تا اینکه عراقی ها با کم شدن تعداد پیکرهای شهدا به موضوع پی بردند و آن ناحیه را تحت مراقبت بیشتری قرار دادند. در یکی از شبها که عالی به خطوط تماس با دشمن رفته بود با شلیک گلوله فراوان سربازان دشمن مواجه شد و از ناحیه دست مورد اصابت گلوله قرار گرفت و مجروح شد.

در سال 1362 صاحب دو پسر دو قلو به نامهای(روح اللّه) و (محمد باقر،ملی پوش کشتی) شد. در این زمان در حالی که همسر و فرزنداشن به حضور و حمایت او به شدت نیاز داشتند بار دیگر به مناطق عملیاتی رفت تا در عملیات پیش بینی شده حضور داشته باشد.

در اواخر سال 1362 در عملیات والفجر 6 در منطقه عملیاتی دهلران گردان مسلم بن عقیل (ع) تحت فرماندهی عالی پیش قراول عملیات بود. آن ها از خطوط مقدم عبور کردند تا اینکه در پاسگاه چیلات در خاک عراق به محاصره نیروهای دشمن در آمدند و عالی پس از نبرد دلیرانه در تاریخ 3 اسفند 1362 به همراه گروهی از نیروهایش به شهادت رسید. به علت شرایط سخت عملیات و عقب نشینی سریع نیروهای خودی جنازه او در داخل خاک عراق باقی ماند. سرانجام در سال 1372 پیکر شهید ذبیح اللّه عالی توسط گروه های تفحص در منطقه عملیاتی چیلات کشف و پس از تشییع در گلزار شهدای کردکلا به خاک سپرده شد. از شهید ذبیح اللّه عالی به هنگام شهادت پنج فرزند به نامهای زینب ، صفیه ، علیرضا، روح اللّه و محمد باقر به یادگار ماند.

محمد علی بیاتی از همرزمان شهید:

شهید بزرگوار ذبیح الله عالی دارای خصوصیات اخلاقی منحصر بفردی بوده كه بنده كمتر با آن مواجه شدم. ایشان كمتر می خوابید و بیشتر وقت خود را به سركشی از نیروها می پرداخت. البته این سركشی ها بیشتر به هنگام شب و نیمه های شب برمی گردد. در جنگیدن هم من ندیدیم كه ایشان برای خمپاره خیز برود و معتقد بود كه هر چه سهمیه باشد خدا می دهد.

به عنوان مثال یا نمونه برایتان بگویم: بنده آن زمان بعنوان مسئول دسته در یكی از گروهان های گردان مشغول انجام وظیفه بودم. چون نیروهای لشكر خود را برای عملیات والفجر6 آماده می كردند و اجتماع نیروهای اعزامی از مازندران به حدی بود كه تا چشم كار می كرد پر از نیرو بود. بگذریم و برگردیم به گردان خودمان كه فرماندهی گردان به عهده شهید عالی و تقی خادمیان و ایوب عبادی هم بعنوان مسئول در گردان بودند. یكی از روزها نیروی بسیجی به من مراجعه كرد و گفت آقای بیاتی دیشب یك نفر به چادر ما آمد و ظرف شام ما را شست و سرجای خودش گذاشت چون آب آشامیدنی را كه تانكرهای آب می آوردند ظرف نیم یا یك ساعت تمام می شد و خادمان چادرها یا همان شهردارها ظرف های شام را برای صبح می گذاشتند. چند وقتی از این ماجرا گذشت نیروی دیگری آمد و گفت آقای بیاتی دیشب یك نفر پوتین های ما را واكس زد و به كنار گذاشت. بالاخره پس از جستجوی زیاد متوجه حضور ناگهانی شهید عالی در دور و بر چادر خودمان شدیم و ایشان هم با اخلاص و تواضع زیاد كلمه (هیس) را بكار برد تا دیگر نیروها كه خواب بودند متوجه حضور ایشان نشوند.

گویا شهید بزرگوار از اینكه تا چند روز دیگر در این دنیای فانی زنده نیست كاملاً آگاه بوده و به دنبال ره توشه ای برای آخرت خود.

با شروع كلاس های توجیهی و اطلاعات تازه از وضعیت استقرار دشمن در منطقه خبر از عملیاتی دیگر بگوش می رسید و شهید عالی هر لحظه با عشق به شهادت و دیدار با معبود بی تابی می كرد. سر انجام گردان ما را برای حمله به دشمن به نزدیكترین نقطه مطمئن بردند. یك شب و روز در بیابان های اطراف دهلران سپری كردیم فردای آن روز من و شهید عالی در حالی چسبیده بهم بودیم و به پتوی انباشته شده تكیه داده بودیم به شهید عالی گفتم كمپوت می خورید ایشان گفت كم میل نیستم ما هم كمپوت را از كوله پشتی خودم در آوردم و آن را دو نفری خوردیم قوطی كمپوت را در فاصله چند متری پرت كردیم مشغول صحبت بودیم و شهید عالی سنگ كوچكی برداشت و گفت این سنگ را بطرف آن قوطی پرت میكنم اگر سنگ به داخل رفت ما بر دشمن پیروز خواهیم شد و قله را فتح خواهیم نمود سنگ را به طرف قوطی پرت كرد و سنگ درست به لبه قوطی برخورد كرد و بداخل قوطی رفت با دست به زانوی من زد و خندید و گفت: شك نداشته باش كه ما قله را از دشمن خواهیم گرفت. غروب آن روز بچه های اطلاعات و عملیات آمدند تا گردان ما را به خط دشمن راهنمائی كنند. بچه های تعاون گردان برای تحویل گرفتن وسایل نیروها در بین بچه ها آمدن و وصیتنامه ـ عكس ـ لباس و چیزهای دیگر را تحویل می گرفتند وقتی به كنار من و شهید عالی آمدند ،شهید مقداری از وسایل خود را تحویل داد، فقط یك قرآن جیبی به همراه خود نگه داشت. بعد گفت: صبر كن شاید چیزی جا مانده باشد. ناگهان از جیب خود شانه ای بیرون آورد شانه ای كه همیشه با آن محاسن خود را شانه می كشید. نگاهی به شانه انداخت و نگاهی به نیروی تعاون بعد با لحن بسیار زیبا گفتند: بگیر «دیگر نیازی با این شانه نیست. از فردا حوریان بهشتی ریش هایم را شانه خواهند كرد.»،این شانه به درد این دنیا می خورد و به طرف خط دشمن حركت كردیم. ساعت 3 بعد از ظهر را نشان می داد حركت آغاز شد. بنده آخرین نفر گردان بودم تا نیروهای عقب مانده را به نیروهای گردان برسانم. بعداز 12 ساعت پیاده روی و دویدن به میدان مین دشمن رسیدیم. بچه های تخریب جهت باز كردن معبر مشغول جمع كردن مین شدند. نیروهای گردان به صوت درازكش پشت میدان منتظر باز شدن معبر بودند تا با تمام توان و وجود خود به خط دشمن بزنند و دشمن متجاوز را به عقب برانند. درست به انتهای معبر كه رسیدند ناگهان دست یكی از بچه های تخریب به تله منوری خورد و روشن شد. درگیری و تیراندازی دو طرف به اوج خود رسید .در این بین شهید عالی نیروها را به طرف جلو هدایت می كرد و با همان زبان مازندرانی در میان آتش و خون فریاد می زند.


بلند شو حركت كن، دشمن در حال فرار است. در همین حال من خودم را تا وسط میدان مین به ایشان رساندم. دیدم شهید با چه شور و حالی نیروها را از میدان مین عبور می دهد و می گوید شما پیروزید شما بچه های مازندران باید این قله را از دشمن بگیرید. بالاخره یك ساعت درگیری طول كشید تا توانستم سنگرهای اول دشمن را فتح كنیم و خودمان را به بالای قله برسانیم و پیروزی خودمان را تثبیت كنیم. صبح فردا شهید عالی آنقدر خوشحال بود كه در پوست خود نمی گنجید.

رفته رفته به ظهر و اذان نزدیك می شدیم چند دقیقه دیگر شهید ذبیح ا... عالی از جمع مشتاقان شهادت رخت سفر می بندد و به سوی دیار ابدی خویش سفر می كند. من باتفاق شاهد صحنه سید محمد مشكاتی نزد شهید رسیدیم وبا او سلام و علیكی كردیم و در كنار ایشان به فاصله 2 متری داخل كانال نشستیم . این سفارش ایشان هم بود كه فاصله را رعایت كنید تا خدای ناخواسته برای همه حادثه ای رخ ندهد. انگار خداوند هم می خواست كه ما یك لحظه چشم از ایشان برنگردانیم و سیمای نورانی ایشان را تماشا كنیم و این آخرین لحظات عمر، ‌شهید آنقدر صدای دلنشین و گوش نوازی داشت كه هر انسان را مجذوب خود می كرد.

شهید توسط بی سیم در حال صحبت كردن با فرماندهی قرارگاه عقبه بود و انگار به او سفارش می كردند كه مواظب خودت باش و ایشان می گفت من و شهادت!،جالب اینجاست كه به زبان مادری خود صحبت می كرد و جالبتر اینكه آخرین كلمه شهید كه پشت بی سیم می گفت این بود: حسین حسین شعار ماست... هیچگاه یادم نمی رود همین كه گفت: حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار و ناگهان تركش خمپاره حنجره مباركش را پاره كرد و سرشان را از بدن جدا نمود و شهید این زمان بر روی بال های فرشتگان سوار شد و به آسمان ها پر كشید.

چند دقیقه ای از شهادت ایشان نگذشته و ما همه اندوهگین و ناراحت كه یك باره صدای شهید بزرگوار حاج حسین بصیر را شنیدم كه می گفت گوشی را بدهید به عالی . بی سیم چی گفت ذبیح الله به نزد پیامبر (ص)‌ سفر کرد.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 8 اسفند1392 توسط شرمنده شهدا

بسمه تعالی

به: كارگزینی سپاه ساری

از: پاسدار عملیات ذبیح الله عالی

موضوع: كسر نمودن حقوق ماهیانه

محترماً به عرض می رسانم چون اینجانب دارای چهار هكتار زمین زراعتی آبی و خشكه می باشم و دارای درآمد زیاد می باشد و همین طور حقوق من زیاد می باشد. لذا درخواست می نمایم كه در اسرع وقت از حقوق ماهیانه من حدود دو هزار تومان كسر نمائید. خداوند همه ما را خدمتگزار اسلام و امام قرار بدهد.

آمین ذبیح الله عالی


ذبیح الله عالی اگر شهید نشده بود، الان 60 ساله بود. او تابستان سال 1332 ،در روستای کردکلا بخش جویبار مازندران به دنیا آمد و چون پدرش قبل از تولد او فوت کرده بود، مادر نام پدرش یعنی ذبیح الله را برای او انتخاب کرد.

او که مهرماه سال 1360 به عضویت رسمی سپاه پاسداران ساری در آمده بود، با تشکیل یک گروه ضربت در عملیات مختلف درون شهری علیه منافقین فعالیت می کرد و پس از آنهم به جبهه رفت. شهید عالی ازاسفند 1360 تا اردیبهشت سال 61، جانشین گردان در منطقه عملیاتی مریوان بود تا آبان 1361 که به عنوان فرمانده گردان مسلم عقیل (ع) لشکر 25 کربلا منصوب شد.

اواخر سال 1362 در عملیات والفجر 6 در منطقه عملیاتی دهلران، گردان مسلم بن عقیل (ع) تحت فرماندهی عالی پیش قراول عملیات بود. آن ها از خطوط مقدم عبور کردند تا اینکه در پاسگاه چیلات در خاک عراق به محاصره نیروهای دشمن در آمدند و عالی پس از نبرد دلیرانه در تاریخ 3 اسفند 1362 به همراه گروهی از نیروهایش به شهادت رسید. به علت شرایط سخت عملیات و عقب نشینی سریع نیروهای خودی جنازه او در داخل خاک عراق باقی ماند. سرانجام در سال 1372 پیکر شهید ذبیح اللّه عالی توسط گروه های تفحص در منطقه عملیاتی چیلات کشف و پس از تشییع در گلزار شهدای کردکلا به خاک سپرده شد.



نوشته شده در تاريخ یکشنبه 4 اسفند1392 توسط شرمنده شهدا